تبليغاتX
شعر نو

شعر نو

اسطوره،‌ تاريخ، رمان؛ پيوند زندگي و انسان

شايد اگر اسطوره نبود،‌ تاريخ و به تبع آن زندگي شكل نمي گرفت، تاريخي نبود تا، آن را بكاويم  و از گوشه و كنارش چيزي بيابيم و بر سر آن جنگي كنيم و يا حتي آن را بستاييم و بر سر بگذاريم. انسان از همان روز كه انديشيدن آغاز كرد ـ چه زمان بود واقعاً ؟ ، از همان لحظه اي كه ميوه ممنوع را خورد ؟ ـ  تاريخ را شكل داده است. زندگي تاريخي انسان نيز اسطوره را در رگ و پي تاريخ دوانده است. پيشتر كه بيايي فلسفه مي آغازد و درام نويسي و نمايش صورتي متعالي ازانديشه مي شود. ديباچه به درازا نكشيده نگاهي بيندازيم به نشست يكصد و نود و يكم كانون ادبيات، سخنراني «شهرام اقبال زاده» درباره اسطوره و تاريخ و رمان. اقبال زاده در اين سخنراني تقريباً45 دقيقه اي مي خواست از اسطوره به تاريخ ...

سخنراني «شهرام اقبال زاده» درباره اسطوره و تاريخ و رمان. اقبال زاده در اين سخنراني تقريباً45 دقيقه اي مي خواست از اسطوره به تاريخ و از تاريخ به رمان برسد.
همانطور كه او نيز گفت: عنواني پردامنه و پرخطر است.  رمان از اسطوره شكل مي گيرد. از جادو بگذريم كه ما قبل تاريخ است و وقتي بشر دست از جادو مي كشد تاريخ آغاز مي شود. برخي از منتقدان مي گويند رمان نويسي با شهرنشيني آغاز شده، اما شهرنشيني بسيار كهن تر است تا رمان نويسي . متروپوليس هاي يونان شاهدي بر اين مدعاست.
اقبال زاده گفت: اسطوره ها روايت خدايان و نيروهاي ماوراي بشري است كه قادر و قاهرند و بشر مقهور و منقاد قدرت و قهر آنان است.
او با اشاره به نظريه هاي پست مدرن ها كه مي گويند همه چيز روايت است گفت: پيوند قريبي ميان اسطوره و قصه و داستان و تاريخ وجود دارد. اسطوره در سانسكريت به معني قصه است و اسطوره  و هيستوري ريشه يكسان دارند. در فارسي نيز اسطوره همان قصه و افسانه است.


اين منتقد و پژوهشگر ادبي افزود: اسطوره ها از خاكستر خويش باززايي مي شوند. با مرگ هر اسطوره كهني اسطوره هاي نوين پيدا مي شود. همانگونه كه كنت 3  مرحله تاريخ تفكر انسان را مطرح كرده كه؛ دوره اول تفكر اسطوره اي و متافيزيكي، دوم دوره تفكر تاريخي و سوم تفكر علمي است كه بشر قوانين طبيعي را مي شناسد و به بينش علمي مي رسد.
اقبال زاده گفت: نگاه فوكوياما در نظريه پايان تاريخ اش نگاهي فراتاريخي و اسطوره اي است اما اسطوره اي مدرن است. بينش اسطوره اي با غلبه مدرنيته در حاشيه قرار مي گيرد اما هيچگاه نمي ميرد. مدرنيته تفكر فردي و انتقادي را رواج مي دهد و به عمل اجتماعي مي انجامد و اين برخلاف روح جمعي تاريخي و اجتماعي است .
وي افزود : مدرنيته در جامعه امروز موجد پارادوكس هايي در بحران هاي اجتماعي و اقتصادي شده است . به عنوان مثال ؛ دموكراسي و ليبراليزم به فرد قدرت داده است. اما در بحران هاي اجتماعي و انساني فقدان يك نگاه اسطوره اي باعث پارادوكس هاي عجيبي در تفكر انساني مي شود.
اقبال زاده با طرح اين پرسش كه آيا تاريخ روايت است گفت: تاريخ نه روايت پادشان است و نه روايت مردم. هر مورخي بنا به جايگاه اجتماعي اش تاريخ را از آن منظر مي بيند. مورخ  جامع نگر (البته با نسبيت مي گويم اين جامع نگري را) نمي تواند تمام جزئيات تاريخ را ببيند. پس، مجموعي از روايت هاي تاريخي ، تاريخ را مي سازد. تاريخ روايت است اما عينيت در روايتِ تاريخ بيشتر است تا روايت داستاني . همانگونه كه ذهنيت و فرديت در روايت داستاني بيشتر از روايت تاريخي است.
وي گفت: تاريخ بيهقي روايت است. اما رمان مجموعه اي به هم پيوسته از تاريخ، فلسفه و فرهنگ است. پس هر نوع روايتي رمان نيست. رمان بيان بحران فرديت و هويت انسان مدرن است. انسان درگير و دچار مشكلات . اين بحران كه خاستگاه آن در غرب است براي تك تك افراد مشكل ايجاد مي كند. ساختار ماقبل مدرن ما ، اين بحران را تشديد مي كند. اقبال زاده با بيان اينكه روايت همواره بر بحران و كشمكش مبتني است گفت: بحران انسان امروز فراگير است همانطور كه فوكو گفته است جامعة مدرن سركوبترين جامعه تاريخ بشري است و دامنه كنترل بيشتر شده است. هيچ روايتي به مانند رمان، عمق اين كشمكش فردي و اجتماعي را نشان نمي دهد. در قصه هاي كهن قهرمان به تعادل مي رسد اما در رمان اين تعادل وجود ندارد. ثبات با رمان همخواني ندارد. رمان با كشمكش و عدم تعادل ايجاد مي شود.
در ادامه اين نشست ، خسرو عباسي خودلان داستان "دندان طلا" را خواند و عنايت سميعي درباره اين داستان گفت: يكي از مسايل مهم در اين داستان ثنويت فكري است. يعني خير و شر انديشي. نشانه هاي موروثي "بوف كور"ي با ارجاع به آيين تعزيه از جنبه اي ديگر دنبال مي شود. سميعي گفت: استعاره هاي داستان در سطوح مكان و وجود اشخاص و نام ها و ابژه ها در داستان پراكنده اند. غرقاب ، بم ، جبهه كه همه اين ها را از طريق تعزيه به هم مرتبط مي كند و نمادي است كه در لغت و حافظه تاريخي نهفته است و از سوي ديگر نمادي رفتاري است كه به اشخاص پيشاپيش جهت مي بخشد.
اين نشست روز دوشنبه هجدهم تيرماه در كانون ادبيات بررسي شد.
شهرام اقبال زاده، منتقد، مترجم، ويراستار و پژوهشگر ادبي است. عمده فعاليت هاي او در زمينه ادبيات كودك و نوجوان بوده و دبيري چندين جشنواره كودك و نوجوان را به عهده داشته است.  ترجمه هاي؛ زندگي و افكار گاندي براي نوجوانان،‌ بي نظمي نوين جهاني اثر تزوتان تودوروف از جمله آثار اوست.
خسرو عباسي خودلان نويسنده داستان دندان طلا ، عضو انجمن داستان نويسان كرج است و داستانهاي چاه، خواب و ريگ جني را نوشته و مجموعه داستان جنگ با نام گمنام را زير چاپ دارد. اين داستان او ـ دندان طلا ـ جايزه دوم جشنواره داستان زاهدان را دريافت كرده بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 7:12  توسط فریبا قائدرحمتی  | 

سكر خيال

عالم طبع كه باشد به حقيقت ظلماني/

توئي اي دوست كه در ظلمت آن آب حياتي

 

گر جهان جمله شود غرقه ي طوفان حوادث/

تو در آن عالم طوفان زده كشتي نجاتي

 

رو بسوي تو كنم گاه عبادت كه خدا را /

آيت رحمتي و مظهر اسماء و صفاتي

 

هر طرف مي نگرم خلق به هر كيش و زباني /

دم به دم بر تو فرستند درودي صلواتي

 

عاشق روي تو را با مي و ميخانه چه حاجت /

كه به از سكر خيال تو نباشد سكراتي

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:28  توسط فریبا قائدرحمتی  | 

گوهر عفاف

حكايتي بشنو از من اي رفيق شفيق

كه از شنيدن آن ميشوي تو حال بحال

شدم ز بهر تفرج به لاله زار روان

كه خويش را برهانم دمي ز رنج و ملال

در آن مكان چو رسيدم شدم زغم فارغ

روان شدم پي تفريح با فراغت بال

چه لاله زار كه بود آن بسان خلد برين

از آنكه داشت بسي حوريان ماه جمال

همه چو ماه به زيبائي و دل آرائي

تمام خوشگل و خوش صورت و نكو احوال

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:27  توسط فریبا قائدرحمتی  | 

تشنه ي ميناي وصل

مستم از چشمان مستت با شرابم كار نيست

تشنه ي ميناي وصلم با سرابم كار نيست

تا هوايت بر سرم افتاده و مهرت بدل

گرم سوداي توام با خورد و خوابم كار نيست

از شميمت تا مشام جان معطر گشته است

با عبير و عنبر و عطر و گلابم كار نيست

تا شدم از خويش خالي پر شدم از مهر تو

يك سر مو با گناه و با صوابم كار نيست

آنچه در كف داشتم در نرد عشقت باختم

پاكباز راه عشقم با حسابم كار نيست

عشق باشد مذهب من كار من ديوانگيست

در قيامت با سئوال و با جوابم كار نيست

تا ترا در كعبه دل من زيارت كرده ام

هيچ ديگر با اياب و با ذهابم كار نيست

تا مرا پير طريقت درس عشق آموخته است

اي وفائي هيچ ديگر با كتابم كار نيست

 

شعر از مرحوم حاج غلامحسين وفائي (گلچين باغ سخن – جلد دوم) از مردم نيك نهاد خطه ي پاك اصفهان است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:25  توسط فریبا قائدرحمتی  | 

بهشت عارفان

دلا مشهد بهشت عارفان است     /    زيارتگاه مخلوق جهان است

بيا با معرفت آنجا سفر كن    /      ز هر وسواس شيطاني حذر كن

در اول توبه از جرم و خطا كن    /     سپس از صدق دل آنجا دعا كن

كه قطب عالم امكان در آنجاست    /    ضياء چشم و نور جان در آنجاست

بزن بر دامنش دست ارادت    /    بخواه از درگهش توفيق طاعت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:21  توسط فریبا قائدرحمتی  | 

گوهر تابنده

اي كاروان اي كاروان گم كردم آن آرام جان

آرام جان خسته ام آن دلستان آن مهربان

 

آن كز غمش پژمرده ام با مرگ او من مرده ام

همچون (ملك) افسرده ام از هجرت آن جان جان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:20  توسط فریبا قائدرحمتی  | 

من كيستم

من كيستم

من كيستم به خاك درت سر نهاده اي                          از دست رفته اي و ز پا اوفتاده اي

من كيستم سفينه ي درهم شكسته اي                      دل بر اميد باد موافق نهاده اي

من كيستم كبوتر دل كنده ز آشيان                              در چنگ شاهباز غمت بي اراده اي

من كيستم ز خار بيابان و شام تار                                وامانده پا ز رفتن و گم كرده جاده اي

من كيستم به مهر تو پا بسته و اسير                            سرگشته و عنان دل از دست داده اي

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:17  توسط فریبا قائدرحمتی  | 

زبان شعر و نسبت آن با تمدن

بشر عادی امروز بیش از هر وقت خود را غریب و تنها و دور افتاده از یار و دیار می بیند و بالطبع در جستجوی همدمی و هم زبانی و هم داستانی است و دریغا كه همزبانی هم نمی یابد.البته مراد این نیست كه قبل از این تاریخ و در تمدنی جز تمدن غربی این مشكل وجود نداشته است.همیشه ودر هر زمانی نوعی احساس غربت و میل به همزبانی دیده شده است ولیكن در تاریخ غرب از زمان سقراط و افلاطون و ارسطو یعنی از زمانی كه لوژیك جای لوگوس را گرفت همزبانی كمتر ممكن شد و در تاریخ جدید جانها و دلها بیشتر از هم دور شد و حرف و گفت و صوت جای كلام را گرفت .

اگر مولوی در روز خود ناله می کرد که:

هر كسی از ظن خود شد یار من

وز درون من نجست اسرار من

و:

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر كه این آتش ندارد نیست باد!

امروز این آتش به سردی گرائیده است و نفرین مولای بلخ مؤثرافتاده و انسان نیست و نابود شده است . ما زبان اصیل خود را از دست داده ایم و اینهمه حرف و نوشته و كتاب كه هست هیاهوی زبان اشیاء و به تعبیر رایج وسیله تفهیم و تفهم امور

مر بوط به گذراندن معاش است .آیا بشر جدید احساس نمی كند كه فقط حرف می زند و اصل خویش دور افتاده و به شیئی در میان اشیاء دیگر مبدل شده است ؟

پس همداستانی و محادثه كه ذات بشر است چه می شود ؟

آیا نبا ید به جستجوی زمان و زبان از دست رفته رفت ؟

...

ما امروز چه نسبتی با زبان داریم ما از طریق حرفها و نو شته های روز مره و متداول

در عهد شتاب و ابتذال و عصر جنون عقل مشترك نسبت دیگری جز آنكه در اصل داشته ایم با زبان پیدا كرده ایم و از روی این نسبت خیال می كنیم زبان هم مثل وسایل دیگریست كه معمو لا آنها رابه كار می بریم : یعنی و سیله تفهم و تفاهم

این معنی آنقدر متداول شده است كه ما به اشكال قدرت ویرانگری و پریشان كنندۀ زبان را احساس می كنیم. و لذا این جنبۀ ویرانگری روز به روز آشكارتر می شود.

این قدرت ویران كنندۀ زبان چیست؟

معمولا انحطاط زبان و تاثیر ویران كنندۀ آنرا در زمینۀ اخلاق وشناخت زیبائی منظور میكنیم و روی این اصل مامی پنداریم كه با دقت در انتخاب كلمات و تعابیر می توانیم زبان رانجات دهیم و این درست نیست زیرا این انحطاط حاصل جریانیست كه در آن زبان تحت استیلای متا فیزیك جدید و خودبنیادی بشر، از اصل و ذات خود جدا افتاده است.

در این تاریخ زبان ذات خود و ذات بشر را در خود می پوشاند و پنهان می كند و بیشتر

به عنوان وسیله و ابزاری برای تصرف در موجودات و استیلای بر آن یعنی در خدمت

اراده و فعالیت ما در می آید واز آنجا كه موجود نیز كه به عنوان امر واقعی ملحوظ می شود در بافت علل و معالیل ظاهر میشود زبان نیز ناگزیر زبان منطق میشود و در طی

تاریخ خود به صورت شهرت و حرف و تبلیغات و قیل و قال در می آید.

این زبان، زبانیست كه به قول گوته«توصیف و تعبیر نسبتهای سطحی میكند اما وقتی نسبتهای عمیق مطرح باشد زبان دیگری می آید؛ زبان شاعرانه»

اما این زبان شاعراته چیست؟

ما كه از زمین جدا نیستیم و تعلق خود را به زمین تصدیق میكنیم و با اینكه شیوۀ رندی

را لایق طبع خود نمی دانیم و از گنگرۀ عرش به ما صفیر می دهند،نمی دانیم در دامگه

حادثه ما را جه افتاده است كه جهتی برای«اندیشۀ دیگر»نمی بینیم وبخصوص وقتی اهل هستیم و كارمان در قلمروی محسوس است در آن صورن به زبانی كه در آن نسبتهای عمیق مطرح می شود چه كار داریم؟

اگر زمینی بودن را به معنی متداول تفسیر كنیم و پرداختن بنمود محسوس را توصیف

ظواهر محسوسات بدانیم سؤال بالا بجاست اما اینكه می گوئیم شاعر با امر محسوس سر و كار دارد و ارسطو هم گفته است كه هنر محاكات است، در این محاكات، زبان«عمق امر محسوس را به اعلی مراتب ارواح جسور»مربوط میسازد و كلام شاعرانه از آن حیث كه معنای محسوس است ساحتی را كه میان زمین و آسمان گسترده است فرا می گیرد و در می نوردد و افق عالم بشری را می گشاید، شاعر چیزی را بیان میكند كه

تاكنون به زبان نیامده بود تو گوئی برای اولین بار دریافت و آشكار شده است و این آشكار ساختن ذات كلام شاعرانه است اما شاعر چه چیزی را آشكار میكند ؟

كینونت اصلی عالم را ، و چگونه این كینونت اصلی را آشكار میكند؟ در زبان،

در زبانی كه محادثه است زیرا حضور در زبان تجدید میشود. اما زبانی كه زبان حضور است اگر این خون محادثه از آن گرفته شود دیگر زبانی مرده است چنین زبانی دیگر حجاب حقیقت است زبان ویرانگر است و امروز كه زبان بیشتر ویرانگر است شعر هم مشغولیتی است در جنب مشغولیتهای دیگر و حتی فرع بر امور عادی زندگی .

بشر امروز مدام در كار ساختن و تولید است وبر اساس یك نظم عقلی ، مبتنی بر عقل معاش یا عقل مشترك تولید می كند و می سازد و ذات خود را همین عقل و علم و ساختن می داند و به این ترتیب اصرار در كفر می كند درست است كه اگر بشر كافر نبود یعنی اگر«كفر خفی»نمی داشت علم و تكنیك هم نبود و این هم درست است كه شاعر قرین و همخانۀ عشق و مرگ هیچ چیز را نمی سازد یا در بند ساختن و پرداختن چیزی نیست،

اما غفلتی كه باعث ایجاد تمدن شده است با ید مسبوق به حضوری باشد و به عبارت دیگر حقیقتی باید باشد كه پوشیده و مكتوم بماند تا علم به معنای جدید و تكنو لوژی به وجود آید اما این غفلت هم تاریخی است و مربوط به این حوالت تاریخی است و حالا كه این غفلت به نهایت رسیده است و بشر دارد به جان می آید ما به شاعرانی نیاز داریم كه این حوالت تاریخ در شعر آنها آشكار شود و مبنای تاریخ دیگری گذاشته شود .

پس مبنای تاریخ در زبان گذاشته می شود چه زمینۀ كار ساعر زبان است و ذات شعر را باید در نسبت با ذات زبان در یافت ، زبان چیزی نیست كه از پیش در خارج موجود باشد . زبان اصیل ، زبان شاعر است پس ذات زبان راهم باید با ذات شعر شناخت.

شعر بیان انفعالات نفسانی نیست بازی صرف هم نیست ؛ شاعران آرایشگران خانه و

كاشانۀ زمینی هم نیستند ؛ آنها هیچ غرض و غایتی ندارند پس كارشان بی اثر و بی ضرر است و این در صورتی درست است كه نگوییم شعر حاصل روح فرهنگ است زیرا در آن صورت از بی اثر بودنش سخن نمی توان گفت اما اگر می گوییم كار شاعر بی اثر و بی ضرر است تنها ظاهر كار شاعر را می بینیم و همین ظاهر بی ضرر است كه امكان می دهد شاعر كار شاعری یعنی خطیر ترین كارها را حفظ كند .

خیلی آسان است كه بگوییم شاعر از امور عادی زندگی بیرون افتاده و به امور متداول آلوده نشده است و از این جهت ظا هرا منشا اثری نیست .؛ اما همین بیرون افتادن از جماعت یعنی ایستادن میان زمین و آسمان كاری بس خطیر است كه فقط ظاهری بی اثر دارد یا اینكه مستقیما در وقایع روز مره حیات عادی مو ثر نیست .امادر حقیقت اگر بشر شاعرانه؛ نامی به جهان و اشیاء نمی داد هر چه بود پریشانی و بی نامی و خاویه بود ما معمولا چون عالم بشر را با محیط اشتباه می گیریم اشیاء و جهان را به همان نام و نام هایی كه دارند می خوانیم و غافلیم كه همین ها را نیز بشر نام گذاری كرده است اما این نامگذاری از آغاز كار شاعر است كه یاد گرفته است در آنچه نامی ندارد ، زندگی كند و در عین حال ضعف و نا تو انی اگزیستانس فردی و وسوسه تبلیغات و شهرت را تجربه كرده و عهد متداول را شكسته و بنیاد هستی خود را به این ترتیب زیر و زبر كرده است ؛ این چنین شاعریست كه برای اولین بار چیزی را كه قبلا بیان نشدنی بود در كلام آشكار می سشازد شاعر با این نام گذاری و در كلام شاعرانۀ خود اشیاء را چنان كه هستند آشكار می كند و به این ترتیب مو جودات شناخته می شوند . معنی این سخن آن نیست كه شاعر تصویری لز اشیاء محسوس بدست می دهد زیرا به این ترتیب حقیقت تابع موجود می شود . شاعر حقیقت مردمان را منكشف می سازد و اگر می گوییم به ابداع حقیقت می پردازد و اساس هستی بشری را می گذارد از آن جهت است كه حقیقت را نمی توان با مفهوم و نسبت مفاهیم ساخت ؛ پس ناگزیر حقیقت را هم باید آزادانه كشف و ابداع كرد ؛ اما این ابداع بدان معنی نیست كه حقیقت و آزادی مال بشر است بر عكس بشر از آن حیث كه بشر است تعلق به آزادی و حقیقت دارد.

كلام شاعرانه هم یك موهبت است كه در آن اساس هستی بشری گذاشته می شود نه آنكه بشر خود بنای هستی خویش را بگذارد .

بشر شبان حقیقت است اما همین حقیقت ذات او راحفظ و نگهداری می كند و او را از این حیث كه با حقیقت نسبت دارد بشر است واین حقیقت ، حقیقت همه مردمان است یعنی همه مردمان اهل حقیقتند منتهی در زمانه ای كفر چنان غلبه می كند كه بشر كفر را هم منكر می شود وحال آنكه ذات بشر همالن گونه كه با حقیقت نسبت دارد با كفر هم نسبت دارد اگر كفرنبود حقیقت هم نبود منتهی كفر را با شریعت یا علمی كه به صورت شریعت درآمده است تفسیر می كنیم و آن را ضد حقیقت می انگاریم و غافلیم كه مشعل چهره در پی كفر زلف آشكار می شود و ما كه سیاهی كه كفرزلف را انكار می كنیم حقیقت را انكاركرده ایم و در این انكار ندای حقیقت ، ندایی كه گاهی از درون جان ما به گوش می رسد ضععیف می شود آنوقت شاعران به ما مدد می رسانند و بانگ باطن ما را تفسیر می كنند پس شاعر بانگ باطنی مردم را تفسیر می كند

ودر عین حال زبان او زبان حقیقت استو زبان حقیقت خانه مردم است و مردم در این خانه سكنی می گزینند و به سر می برند .«شاعر دوست این خانه است» به قول هیدگر

«ما در خانۀ عالمی سرگردانیم كه دوست در آن غایب است» و خانه ساختن و سكنی گزیدن ، یك اقدام صرف مكانیكی است و زبان هم در خدمت اعمال روز مره در آمده است و عسرت بشر یعنی همین سر گردانی. چه كسانی باید ما را از این عسرت نجات دهند؟ دور ابناء و انبیاء بسر آمده و سیاست هم امر مبتذلی شده است پس خانه و كاشانۀ

شاعران ، این پرستوهای آزاد كجاست ؟ آیا بی خانه و بی نشان هستند یا ما ساكنان خانه عقل و منطق نشان خانه شان را گم كرده ایم ؟ ما خانه خود را هم گم كرده ایم و برسر امواج تغییر خانه ساخته ایم باید باد شرطه بر خیزد تا كشتی شكستگان دریای سرگردانی دیدار آشنا را باز بینیم .

در دریایی كه ما هستیم شاعران امروز شاید تنها می توانند ما را به این معنی آگاه كنند كه كشتیمان شكسته است كه اگر بتوانیم از این خانۀ سست بنیان بدر شویم ، اما این كافی

نیست ما شاعرانی می خواهیم كه دروازۀ وطن جدید یعنی همان وطن مالوف و دیار آشنا را به روی ما بگشایند ما باید منتظر بمانیم و یاد بگیریم كه منتظر بمانیم اما امیدواری ساده لوحانه و دست گذاشتن و بیهوده حرف زدن وخود را مشغول داشتن انتظار نیست.

سعی و جهد ادیبان و مصلحان زبان هم این انتظار را محال و منتفی كرده است و حتی این سعی و جهد ما را از شاعران دور ساخته و نسبت به زبان آنها بیگانه مان كرده است. نمونه این سعی و جهد ها كه بنابودی و خرابی زبان و شعر مؤدی شده است ، كه ما امروز نسبت به زبان و شعر شاعران و مخصوصا نسبت به زبان شاعرانه حافظ داریم.................!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:57  توسط فریبا قائدرحمتی  | 

اشعاری زیبا از استاد شهریار به صورت اس ام اس ادبي

علاقه مندان به اشعار زیبای استاد شهریار ميتوانند از بهترين اثار اين شاعر ارزشمند در اين مطلب بهره مند شوند . مطمئنيم از خواندن این اشعار لذت خواهید برد اين شعر ها همگي در قالب اس ام اس ادبي قابل ارسال از طريق پيامك هستند

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:38  توسط فریبا قائدرحمتی  | 

ختم غائله

ختم این غائله با رفتن ما بود و رسید

غم ما لحظه ی هجران شما بود و رسید

برگ سرما زده ی سرد زمستان بودیم

که شب درد در اندیشه ی ما بود و رسید

آخر کار دل خام من ای پخته دلان

سوختن در تنش هرم دعا بود و رسید

کاروانی که مرا برد اینک با خویش

هیچکس هیچ ندانست کجا بود و رسید

خوش بمانید پس از رفتن من در شب وصل

که فنای من و دل شرط بقا بود و رسید

گرچه آشوب نهان در دل ما گر می زد

ختم این غائله با رفتن ما بود و رسید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:9  توسط فریبا قائدرحمتی  |